تبليغاتX
در جستجوی زمان از دست رفته


در جستجوی زمان از دست رفته

آینه ام ... بیفتم ز دستت ... هزار تکه می شوی ...

خواب های خوبی نمی بینم ...

 

چند وقت پیش خواب  ِ درد دیدم ... آره عجیبه ... اما من خواب درد دیدم ... دیدم که دارم درد می کشم ... صبح با کمر درد وحشتناک بیدار شدم...

 

فرداش خواب بیمارستان ُ دیدم ... ظاهرا برای درد قبلی رفته بودم ...

 

فرداش خواب اتاق عمل دیدم ... بی هوشم کرده بودند ... اما من می توستم درد رو حس کنم ...

 

نمی دانم ... دیگه فرداش خواب اتاق ریکاوری ندیدم ...


نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 16:40 توسط سارا| |


صدای آژیر خطر می آد ...

وای دوباره شروع شد ...

هنوز 14 ساعت از زمان آخرین باری که آژیر رو زدند نگذشته ...

خروس همسایه داره می خونه ...

عجیبه که هر ساعتی از شبانه روز که صدای آژیر بمباران می آد ،این خروس هم می خونه ... البته اولش یه جوجه بود فقط ...جیک جیک ... اما خوب تو این چند وقته بزرگ شده حسابی ... واسه خودش تاجی تو تاج ها در آورده ... همسایه های دیگه از صداش شاکی شدن ... هی جیغ می زنن : خروس بی محل ...

دیشب که با دوست خارجی ام چت می کردم ،باورش نمی شد که دارن ما رو با چیزی بدتر از بمب شیمیایی بمباران می کنن ...

دلم برای دوستم سوخت ... طفلکی حتی نمی دونست که بمب شیمیایی چقدر وحشتناکه ... برای اینکه خوب درک کنه ... قسمت هایی از فیلم " هیروشیما ، عشق من " رو بهش نشون دادم ... از تو وب کم داشتم شاخ هاش رو میدیدم... گفت تو تاریخ کشور من هیچ وقت جنگ نبوده ... گفتم پس بیخود نیست که استرالیایی ها سرخوش ترین مردم دنیا ن ...

با تعجب گفت ... این چیه که حتی از بمب شیمیایی هم بدتره ...

گفتم :اینجا قحطی خدا اومده ... اینجا قحطی فکر اومده ... قبلا 2000 تومان می دادی قفس می خریدی 2 تا مرغ عشق می انداختی توش ... الان 50 میلیون می دی جسمتو از قفس در آری ... خدا می دونه چه بهایی بدی که فکرتو از قفس در بیاری ...

دیدم شاخ هاش به یک متر رسید ...

گفت :مرغ عشقم تو قفس می کنید ... اینجا پرنده ها همه آزادن ... همه ی حیوانات ...حتی اگر یه کانگرو تو خیابون بهمون حمله کنه حق نداریم آسیب بهش برسونیم ...

گفتم : اینجا همسایه ها دست به یکی کردن که خروس آواز خوان جوون اقای همسایه رو با دمپایی و تیر کمون از بین ببرن ...

گفت : باور کردنی نیست ...

 

دوباره  صدای آژیر اومد ...

ای وای در عرض 10 دقیقه دو بار آژیر رو زدند ...

 

مِل (دوستم )...گفت :برو پناه بگیر ... الان بمب ها میریزن روت ...

گفتم : می دونی این بمب ها چطوری عمل می کنن؟ هر بار که بمب افکن ها از روی شهر رد می شن ...یک سری کیت های الکترونیکی پرتاب می کنن ... این کیت ها وارد مغزت می شن ... فعالیت مغزت رو از طریق کنترل از راه دور می گیرن تو دستشون ...اونوقت طبق برنامه فکر می کنی ... برنامه ایی که بهت می دن ... مثل روبات ...

داشت می گفت :وحشتناکه ... که گفتم :وای.. باید برم ...همسایه کیت دار ها می خوان به خروس سنگ بزنن ....

 

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 22:4 توسط سارا| |



/* /*]]>*/

انسان هایی را دیده ام که برای ایجاد تغییر در خودشان سالها تلاش می کنند...

 

انسان هایی را هم می شناسم که بعد از 24 ساعت به قدری فکر کرده اند ،اندیشیده اند ؛ که گویی 5 سال بزرگتر شده اند ... حتی چند تار مو سفید کرده اند ...

 

این ها همه نتایج بازی های چرخ گردون است ...

 

کتاب دیگری خوندم از اریک  امانوئل اشمیت : "  زمانی که یک اثر هنری بودم " .... باورتون نمی شه که چه همزاد پنداری با شخصیت اصلی داستان داشتم ... تنزل از مقام انسانیت به یک اثر هنری ... یه نقاشی ...

 

"زمانی که یک اثر هنری بودم» عنوان رمان تازه‌ای از اریک ‌امانوئل اشمیت، نویسنده‌ی شهیر فرانسوی است که با ترجمه‌ی فرامرز ویسی و آسیه حیدری در  انتشارات افراز در 240 صفحه منتشر شده است...

 

کتاب داستان جوانی را روایت می‌کند که در آستانه‌ی خودکشی در دام هنرمندی قرار می‌گیرد که او را از خودکشی منصرف می‌کند تا برای او زندگی و هویت تازه‌ای بیافریند.

این اثر اعتراضی است به دنیای مدرنیته و هنر معاصر. نگاه اومانیستی  اشمیت در این اثر کاملاً برجسته و مشهود است. اشمیت به موقعیت انسان در دنیای معاصر اعتراض می‌کند، انسانی که اندک‌اندک تا حد یک شیء تنزل می‌یابد...

موقعیت شما در این دنیای معاصر چگونه است ...


/* /*]]>*/
نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 21:13 توسط سارا| |


 

به دلیل گرفتاری های روزمره و استرس های تمام نشدنی ... تقریبا داشت یادم می رفت که چقدر ماه رمضان و لحظه های افطار را دوست دارم ...

وقتی که بعد از چند روز لحظه ی افطار را در خانه بودم ... ربنای استاد شجریان و دعا های دم افطار مامان و بابام ،به یادم آورد که دوست می دارم این روز ها رو ...

 

زیبا ترین اتفاق این ماه رمضان آهنگی است که تیتراژ آغازین یکی از برنامه های مخصوص این روزها ست..."ماه عسل "... نمی دونم که محتوای برنامه اش چگونه است ... اما موزیکش به شدت تاثیر گذار بوووووووووووووووود...


 خواننده: مهدی یراحی

شعر: روزبه بمانی


بیا تا پیدا شم

تو باش تا من باشم

هنوز می شینم به هوای دیدن تو

تو با ابن دل کندن

کجا رفتی بی من

بمون نزدیکم به شب رسیدن تو

بیا که رها شم از این همه درد

که صدا شم از این شب سرد

که تموم بشه فاصله ها

بیا که من از تو خسته ترم

که من از من بی خبرم

به هوای خونه بیا تا پیدا شم

نذار تنها باشم

 

پیشنهاد می کنم که این آهنگ زیبا را دانلود کنین ...


http://benifun.blogspot.com/2009/08/blog-post_1807.html

خدایا فراموشمون نکن ن ن ن ن ن ن

 

نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 16:48 توسط سارا| |



Now Dream is , all I do

 

نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 20:15 توسط سارا| |



سلام بر خوانندگان جان ؛

نویسنده در این پست به مطالب ستاره می دهد ... آن هم از نوع .......


***** بیشترین ستاره به خانم  ِ جان  که از پشت  ِ بوم پریده ... یک بنز اس خریده ... پدیده ی پدیده ...(با تشکر از محمود رامتین ،خواننده ی نسل جوان)  می رسه ... آفرین حدستون درست بود ...   این ستاره تعلق می گیره به ( صدای دست و تشویق ) به خانوم رییس مرکز زنان و خانواده ... به خاطر حرف طبق معمول به جا شون ... والا مگه آخر زمون شده که وزیر زن وارد کابینت دولت بشه ...


والا مگه تو این قرن 21 ( البته به قول یکی از مشاهیر ما هنوز قرن 14 هستیم ... پس اینقدر مقایسه نکنین)   تا حالا کدوم زن تو دنیا واسه ما وزیر شده که حالا ما بخوایم اونم از نوع بهداشت اش رو داشته باشیم ... البته هیلاری و کاندولیزا و آنگلو اینا همه در بدن زن در جمع حاضر می شن ... وگر نه که تا الان همشون سوسک شده بودند ...



* به خودم فقط یک ستاره می دم ... البته اونم به درخواست دوستان پس می گیرم که دارم در ارتباط با جامعه زنان سیاه پوست مقاله می نویسم ... یکی نیست بگه چراغی که تو خونه هم نداری ببندی ... میری تو کلیسا ی سیاه پوست ها ببندی ... ای خدا ...



********** هفتصد تا هم ستاره به این کاندید آخر زمونی می دم ... آخه می دونید ... ایده هایی دارن که حتی طالبان هم ندارن ... کارمون در آومد ... ایشون می فرمایند که چه معنی دارد که پزشک خانوم بیمار آقا را معاینه کنن ؟ و بالعکس ؟؟؟؟ چه معنی داره ه ه ه ه ه ه ه ه ؟ کی گفته پزشک محرمه ؟؟؟؟



نویسنده به علت عصبانیت دیگه به هیچ کس ستاره نمی دهد ...

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 22:19 توسط سارا| |


روزی در جمهوري دموکراتيک آلمان سابق يک کارگر آلماني کاري در سيبري پيدا مي کند. او که مي داند سانسورچي ها همه نامه ها را مي خوانند، به دوستان اش مي گويد «بياييد يک رمز تعيين کنيم؛ اگر نامه يي که از طرف من دريافت مي کنيد با مرکب آبي معمولي نوشته شده باشد، بدانيد هر چه نوشته ام درست است. اگر با مرکب قرمز نوشته شده باشد، سراپا دروغ است.» يک ماه بعد دوستان اش اولين نامه را دريافت مي کنند که در آن با مرکب آبي نوشته شده است:«اينجا همه چيز عالي است؛ مغازه ها پر، غذا فراوان، آپارتمان ها بزرگ و گرم و نرم، سينماها فيلم هاي غربي نمايش مي دهند و تا بخواهي دختران زيباي مشتاق دوستي- تنها چيزي که نمي توان پيدا کرد مرکب قرمز است.»


به برهوت حقيقت خوش آمديد/ اسلاوي ژيژک/ترجمه فتاح محمدي

نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 1:51 توسط سارا| |

 

 

نمی دونم چرا این چند وقته سهم من از زندگی ، نگرانی هاش شده ...  احساس می کنم که یک ماشین لباسشویی 50 کیلویی تو دلم کار گذاشتن و این دستگاه مدام در حال رخت شستن  ِ ...

 

با اینکه مدام سعی می کنم به قضیه عمل جراحی دوستم با انرژی مثبت فکر کنم ... اما نمی دونم چرا مدام با خودم می گم ؛ نکنه داروی بی هوشی و زیاد بزنن ... نکنه دکتر اشتباه کنه ... نکنه خیلی بهش فشار وارد شه ... نکنه ... نکنه ... مدام از دیگرون که همچین اتفاقی برای اعضای خانواده و یا دوستانشون افتاده می پرسم که اون موقع چه حسی داشتین ؟چطور تونستین تحمل کنین ؟؟؟ از طرفی هم از دیگرون راجع به معجزاتی می پرسم که علم پزشکی جوابی براش نداره ...انگار اینچنین تجربیاتی اطمینان قلبی بیشتری بهم می ده تا توضیحات پزشکان ...

یادمه مادر بزرگم همیشه بهم می گفت : وقتی دلشوره داری دعا کن ... دعا کن ... و من 2 هفته است که با تسبیح سبزی که یک دوست خوب بهم داده دعا می کنم ... بازی می کنم ... انرژی مثبت باهاش می فرستم ... به رنگش فکر می کنم ... به حس سبز ... به طبیعت ... به خدا ... به دعام ... به آرزوم ...

 

از روزی که فهمیدم به کوی دانشگاه حمله شده ... نگران شاگردهام هستم ... جوان های 19 و 20 و 21 ساله ایی که بسیار باهوش و با انگیزه و مودب هستند ... خدایا در پناه خودت حفظشون کن ...  واقعا نمی دونم کجان ؟؟؟  این حمله به خوابگاه دانشجویان ساعت 4 صبح به هیچ وجه قابل توجیه نیست ... از اون بدتر بی خبری از دانشجوها ست ... فقط مهدیس و مرضیه و نگار بهم زنگ زدند و گفتند که شبونه از خوابگاه رفتند و مجبور شدند ساعت ها در ترمینال بشینند و حرف های نا مربوط بشنوند تا نوبت اتوبوس شون بشه ... اما از بقیه بی خبرم ... از رضا و علی که چند بار هم خوابشون رو دیدم  که داشتند فرار می کردند ... شماره ی تماس رضا رو پیدا کردم اما تلفن همراهش خاموش است ...

خدایا با تعطیلی خوابگاه چه بلایی سر زینب و نصیبه و زهرا ، سه دختر افغانی که برای تحصیل به ایران آمدند ، اومد ... با چه غروری همیشه از کشورشون حرف می زدند و می خواستند که سریعتر درسشون تمام شه تا به کشورشون برگردند ... حتی چند تا از پسر ها رو هم متقاعد کردند که برای کار به افغانستان برن ...

عادت کرده بودیم که هر هفته پشمک بخوریم ... چون که محمد به خاطر اسب اش " زافیرا "  هر هفته می رفت شهرش ؛ یزد ... و با دست پر از پشمک بر می گشت ... بار اخر بچه ها با دهان پر از پشمک برای کرّه ی  زافیرا اسم انتخاب می کردند ...

یادمه مهدی ، نقاش کلاس ، نمی خواست برگرده به شهرش" دورود " ، می خواست تابستون رو در تهران با نقاشی کردن روی دیوار ها بگذرونه ؛ به قول خودش پول خوبی می دادن ...قرار بود ما همه بهش کمک کنیم ...

اخرین بار 23خرداد دیدمشون ... نیلوفر می گفت که تهران از اصفهان (شهرش) امن تره ...

نوید و الهه مدام سر خلخال و رشت با همدیگه بحث داشتند ...  محمد رضا چند وقتی بود که فیلسوف شده بود و بالاخره یه روز به من گفت که عاشق یکی از همکلاسیهاش شده ...  حتی از خودش هم خجالت می کشید به خاطر عاشق شدنش ... اما من بهش گفتم که برات خیلی خوشحالم چون یکی از بهترین حس های دنیا رو داری تجربه می کنی ... قرار بود جلسه ی بعد من کمی زود برم تا مثلا با من مشورت کنه ... اما ...

از امین با خبر شدم ... امین و نفیسه ... البته اونشب ِ کذایی هر کدوم خونه ی اقوامشون بودن ... یادمه روزی که منو دعوت کردند که باهاشون به جشنواره ی " شهر من فرهنگ من " برم ...همه اش می دونستم که می خوان چیزیو بگن ... اما هی این دست و اون دست می کردن ... تمام محصولات شهر های مختلف رو خوردیم ... بالاخره من گفتم : خوب ؟ و اونها هم گفتند که تصمیم دارن با هم ازدواج کنن ...

عجب کلاسی بود ...با تسبیح سبزم  مدام برای سلامتیشون دعا می کنم ... چند روز بعد از یکی از بچه های کوی پرسیدم ؛ که چه خبر ؟ همه برگشتن شهرشون ؟؟؟ و اون گفت که 30 نفر از بچه ها معلوم نیست چی شدن ...

مدام یاد بحث هاشون می افتم ... دختر ها می گفتن که پسر های کوی همه قلیونی هستن ... پسر ها هم می گفتند که خودشون دیدن که دختر ها تو خوابگاه سیگار می کشن ... ( خدا می دونه حالا چجوری دیدن )

  

 

چند وقتی هست که از حدود 8 تا معلم آموزش و پرورش راجع به کار بآ بچه های ناتوان یادگیری پرسیدم ... کاملاََ می دونستیم که اشکان چه نمره هایی خواهد آورد ... من دیگه نگران درس اش نیستم چون اگه درمان بشه ... نمره هاش هم خوب می شه ... اینبار نگران روحیه اش هستم ... نکنه بچه ها ی مرکزمسخره اش کنن ... باید براش توضیح بدم که تو کشور به این بزرگی بچه های دیگه ایی هم هستند که اول ابتدایی تجدید می شن ...

 

تسبیح سبزم کجاست ... باید بیشتر دعا کنم ...َ

 

نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 23:35 توسط سارا| |

 

تا همین چند وقت پیش ( دقیقا نمی دونم چند روز... ارتباطم با عدد و رقم کاملا از بین رفته ) تمام تلاشم این بود که حواسم رو جمع کنم تا بتونم فکر کنم ... اما الان همه ی تلاشم اینه که حواسم و پرت کنم تا فکر نکنم ...

 

اره این راسته که خدا طاقت تحمل سختی ها و تلخی ها رو به آدم می ده ...

این چند وقت هر روز چرای تازه ایی به چراهای دیروزم اضافه می شه ....

 

همیشه برام سوال بود که چرا نهنگ ها خودکشی می کنند ....اینقدر دلم می خواست که بتونم حس شونو بفهمم که چی باعث می شه که خود کشی کنند ، اونم از نوع دسته جمعی اش ...

با خوندن کتابی از عرفان نظر آهاری جواب سوالم را پیدا کردم ...

 

 

این که مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست ؛ ماهی کوچکی است

که دارد نهنگ می شود. ماهی کوچکی که طعم تُنگ آزارش می دهد

و بوی دریا هوایی اش کرده است.

قلب ها همه نهنگانند  در اشتیاق اقیانوس. اما کیست که

باور کند در سینه اش نهنگی می تپد؟!

 

آدم ها ماهی را در تنگ دوست دارند و قلب ها را در سینه.

اما ماهی وقتی در دریا شناور شد ماهی است و قلب وقتی در خدا

غوطه خورد، قلب است.

 

هیچ کس نمی تواند نهنگی را در تنگی نگه دارد ؛

تو چطور می خواهی قلبت را در سینه نگه داری؟ و چه دردناک است وقتی نهنگی مچاله می شود...

و وقتی دریا مختصر می شود و وقتی قلب خلاصه می شود و آدم قانع .

 

این ماهی کوچک ، اما بزرگ خواهد شد و این تُ نگ ، ت َنگ  خواهد شد و این آب ته خواهد کشید.

 

تو اما کاش قدری دریا می نوشیدی ...

کاش راه آبی به منتها می کشیدی و کاش این قطره را به بی نهایت گره می زدی . کاش ....

بگذریم ...

دریا و اقیانوس به کنار ، نا منتها و بی نهایت پیشکش.

کاش لااقل آب این تنگ را گاهی عوض می کردی ... این آب مانده است و بو گرفته است ... و تو می دانی آب هم که بماند می گندد. اب هم که بماند لجن می بندد . و حیف از این ماهی که در گل و لای بلولد و حیف از این قلب که در غلط بغلتد.

                                                                                    " عرفان نظر آهاری "

 

 

نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 12:54 توسط سارا| |

 

سلام

چقدر دلم برای این محیط وبلاگی تنگ شده بود... تقریبا سه ماه و نیمی هست که وبلاگهایم رو بستم ...راستش فکر نمی کردم دوباره به این محیط برگردم ... مخصوصا با وجود آدم هایی که تنها لذتشون سرک کشیدن به حریم شخصی دیگران ِ... ولی آمدم ...چون تنها نوشتن هستش که بهم آرامش می ده ... خواندن هم کلی آرومم می کرد گاهی ،اما این مدت همش به خودم می گفتم که اگر وبلاگم بود ، این مطلب را باید حتما می نوشتم ...

به قول ویرجینیا وولف : نوشتن یعنی نا امیدی مطلق و نا امید تر از آن نویسنده ای است که نمی نویسد ...

 

اسم وبلاگم اسم یکی از کتابهای مورد علاقه ام هستش :

A La Recherche du Temps Perdu  by Marcel Proust

این کتاب فوق العاده رو به همه پیشنهاد می کنم ...

دلیل دیگرم برای انتخاب این اسم برای وبلاگم این هستش که مدتی است که با زمان مشکل پیدا کردم ... برای خودم خیلی عجیبه ... من آدمی نبودم که با گذشته زندگی کنم ... اما الان همه اش به دقایقی فکر می کنم که از دست دادم ... شاید به همین خاطر هستش که دلم می خواد دانشمندان هر چه سریعتر ماشین زمان اختراع کنند... دلم می خواد مثل ساکنان سیاره ی ترالفامادور در بعد چهارم زندگی می کردم ... یا مثل بیلی پیلگریم می تواستم سفر های زمان داشته باشم ... یعنی همینطور که اینجا در حال نوشتنم به زمان تولدم برگردم و یا به جشن تولد 55 سالگیم برم ... شاید اینطوری زندگی هیچ وقت لذتشو برای ادما از دست نده ... دلم می خواد همیشه بتونم لذت تلاشهایم رو ببرم ... لذت نوشتن بابا آب داد ... لذت دوچرخه سواری ...لذت لی لی بازی کردن ... لذت خنده های از ته دل با همکلاسیانم در مدرسه ... لذت هر روز صبح به عشق مدرسه بیدار شدن ....

 

نمیدونم زمان از من فرار می کنه یا من از زمان یا هر دو از هم ....

 

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 16:6 توسط سارا| |


Design By : Night Skin